همشاگردی سلام
سپتامبر 22, 2008
دنگ دنگ دنگ
همشاگردی سلام ……………………
گاهی عصبی می شدم از شنیدن هر ساله این آهنگ اما الان که 11 سال از آخرین اولین روز مدرسه ام می گذره نمی دونم چرا یهو هوسش را کردم.
دبستان با میز و نیمکت های قدیمی اش ، میز و نیمکتهایی جدا از هم که خیلی باریک تر از نیمکتهای بهم چسبیده امروز بودند . سه تا خط وسط میز می کشیدیم که جدا سازی اراضی را نشون بدیم و گاهی هم کیف برای مواقع امتحان .
همیشه تا پنچم دبستان شاگرد اول بودم ، و یادش بخیر روزی که معلم پنجممون ازم خواست دلیل موفقیتم رو برای بچه ها بگم تا بچه های تنبل تر هم اشتیاقی برای درس پیدا کنند. منهم رفتم بالای کلاس و گفتم “من از درس متنفرم، فقط به زور مامانم درس می خونم” . بیچاره پشیمون شد. راست هم می گفتم تا دبستان و حدودا راهنمایی اصلا از درس خوشم نمی اومد و اگر سخت گیریهای مامانم نبود ، احتمالا تا دوم هم نمی رسیدم.
یک روز بخاطر رفتن به میهمانی مشق شبم رو ننوشتم ، فرداش معلم که می خواست همه رو تنبیه کنه منو کشید بیرون که تو حتما مشکل جدی داشتی، ایندفعه اشکال نداره ………… خداییش هنوز هم عذاب وجدانش را دارم.
اول مهر همیشه بوی خوبی میداد ، مدرسه و درس که بوش خوب نبود اما همکلاسیها ، بازیها، لی لی ، و… چرا خیلی خوب بودند انتظامات مدرسه شده بودم و باید چلوی بچه ها رو می گرفتم که با گچ تخته سیاه توی حیاط لی لی نکشند ، اما خب من خودم عاشق این بازی بودم یک گوشه دنج پیدا کرده بودم خودم اینکارو می کردم و با دوستان معتمد به بازی می پرداختیم….
زاهدان کین جلوه در محراب می کنند چون به خلوت می روند آن کار دگر می کنند
خدا رحم کرد بزرگتر شدم کمی اعتد ال بدجنسی پیدا کردم………….
نمی دونم این زمانها همیشه برام یک حس نوستالژی عجیب غریب داره . هجوم خاطراتی از خیلی خیلی دور ، که دیگه هیچ وقت نمیشه بهشون رسید . با آدمهایی که دیگه شاید هرگز نشه دیدشون.
سپتامبر 22, 2008 at 7:06 ب.ظ
طفلكي معلمه
)
هميشه از اين روز متنفرم و استرسشم از اواسط شهريور هنوز تو ذهنمه
تو زمان ما كه اول مهر برا ما پسرا يعني زدن سر با شماره 4
سپتامبر 22, 2008 at 8:56 ب.ظ
يادش بهخير.
چندروز پيش داشتم حساب ميكردم از همكلاسيهاي مدرسهم تقريبا10نفرشون يا بيشتر الان ديگه وجود ندارن!!
يا تصادف، يا مرض يا خودكشي
آدم توش ميمونه!!!
سپتامبر 23, 2008 at 6:29 ق.ظ
برای همه یه جورایی اینجوریه ولی من هیچوقت به زور درس نخوندم. راستشو بخوای پدر و مادرم اصلا پیگیر درسام نبودن.من خودم میخوندم
سپتامبر 23, 2008 at 10:50 ق.ظ
فکر کن به اون مسئولان مدرسه ای که لی لی کشیدن با گچ رو هم قدغن کرده بودند!!!
ما هم زنگ نماز حق نداشتیم بسکتبال بازی کنیم! توپمون رو توقیف می کردن و از انظباتمون کم! ای روزگار … بازم خوب بود!
سپتامبر 23, 2008 at 12:04 ب.ظ
حسن راست میگه برای ما پسرها روز اول مهر روز پر از استرس و نگرانی بود . من بدبخت رو میزاشتن یه جوری موهام رو از ته میزدن که سرم برق مینداخت. خیلی روزهای مزخرفی بود . همیشه از اینکه با موهای از ته تراشیده و کله کچل میرفتم مدرسه شرمنده بودم .
سپتامبر 23, 2008 at 5:33 ب.ظ
مادرم می گفت موقع برگشتن از مدرسه از کنار دیوار راه بیا، چون هواپیماهای دشمن توی بعضی شهرها بعد از بمباران، مردم عادی را به رگبار بسته بودند، 10 سالی طول کشید تا عادت از کنار دیوار راه رفتن را کنار بگذارم چون دیگر هواپیمایی توی اسمان نبود.
سپتامبر 25, 2008 at 11:06 ب.ظ
آخ آخ ازون مبسرای جاسوس شده بودیا. حالا زورتم زیاد بود یا نه؟
آخه ما یه رسم ناجوری داشتیم. آخر سال که میشد خرمون از پل گذشته بود پس مبسرا رو میزدیم:D
سپتامبر 25, 2008 at 11:06 ب.ظ
فردا منهم یکی راجع به مدرسه مینویسم.
ایشالله!
سپتامبر 28, 2008 at 7:44 ق.ظ
مدرسه و شروعش دلچسب است.. منتهی برای آنهایی که دیگر مدرسه نمی روند نه دانش آموزان بدبخت…
نه؟ :دی