رای می‌دادم اگر می‌توانستم

مِی 18, 2017 بیان دیدگاه

18447250_1847964012194163_8582828013712513322_n

سال 76 من رای اولی بودم، سرشار و از ذوق و شوق و هیجان. آماده برای بهتر کردن زندگی برای خودم و دوستام و الان بعد از بیست سال همچنان از رایی که اون سال دادم راضیم.  کاری که خاتمی با ایران و مردم ایران کرد خیلی بیشتر از بهتر شدن وضعیت اقتصادی بود. خاتمی درهای اینترنت رو بروی ایران باز کرد و روزنامه نگاری رو جان  دوباره بخشید. هرچند دادگاه های مطبوعات کمر به قتل عام روزنامه های نوپا بستند اما از دل هر تعلیق یه روزنامه جدید متولد شد.

همه اینها آغازگر راهی شد که مردم رو به 88 رسوند، به اینکه برای حقمون سکوت نکنیم. به نتیجه نرسید اما بازهم یه .‏نقطه عطف بود توی آگاه کردن مردم، توی نشون دادن واقعیات به دیگران‏

الان سال 96 هستش و من از هزاران کیلومتر اون طرف تر فقط می‌تونم نظاره‌گر باشم و نهایتا تو تلگرام و فیس بوک  و توییتر چیزهایی که می خونم رو برای بقیه هم بفرستم. اگر و اگر ایران بودم برای زندگی بهتر رای اولیهای امسال . .حتما رای می‌دادم .، برای اینکه اونها هم باید به آینده امیدوار باشند نه اینکه همش در ترس زندگی کنند

اگر ایرانید و می‌خواید رای ندید به خودتون و شناسنامتون فکر نکنید. به اون جوونهای 18،19 ساله ای فکر کنید که زندگیشون با اومدن کسی مثل رءیسی حتما نابود میشه. اگر سیتیزن هستید در تورنتو رفتن تو بوفالو می تونه مثل یکی از کلی سفرهای کوتاهی باشه که تو لانگ ویکندها میرید، به خواهرزاده برادرزاده هاتون تو ایران فکر کنید. به خواهر برادرهاتون و برید رای بدید. راه دموکراسی طولانیست و نیازمند صبر و پایداری.

دسته‌ها:Uncategorized

What if I forget…

آوریل 11, 2016 ۱ دیدگاه

دارم به کتاب جدید میندی کالینگ «چرا من نه؟» گوش می کنم. داره ترسهاش رو میشمره می رسه به این

What if I forget the sound of my mother’s voice?

قشنگ یه لحظه قلبم وامیسته ،شروع میکنم به تکرار مکالمه هام با مامانم تا مطمئن بشم هنوز زنگ صداش یادمه. نفس راحت. هنوز یادمه

دسته‌ها:Uncategorized

روزهای سرخوشی گذشته

مارس 29, 2016 ۱ دیدگاه

رفته بودم دیدن دوستای 18 سالم ، نه اینکه 18 سالشون باشه نه 18 ساله باهم دوستیم بیشتر از نصف عمرمون. یکیمون همیشه برعکس من ساکت و دیرجوش بود و اولین خاطره ای که از من داره اینه که من سر کلاس ادبیات دانشگاه با همه طرفم داشتم حرف می زدم و آشنا میشدم.

میگفت با جلویی حرف میزدی، با پشتی با بغل دستیا و…. در عرض ده دقیقه نصف کلاس رو می شناختی.می خندیدی و سربه سر همه می گذاشتی. سالهاست دیگه اینطوری نیستم. تا کسی سر حرف رو باز نکنه نمیرم جلو. نمی دونم کجای مسیر این 18 سال از اون آدم شوخ و شنگ و سرخوش تبدیل شدم به این آدم آروم و جدی و محافظه کار. اون روزها می گفتم همه آدم خوبین مگه خلافش ثابت بشه اما حالا یه پا  گلام هستم واسه خودم «من می دونم….» کلا با دیده شک و تردید به همه نگاه می کنم نکنه دروغگو باشن، متظاهر باشن و………

کدوم خوبه کدوم نیست رو نمی دونم اما اون روزها، روزهای بهتری بودن

دسته‌ها:Uncategorized, شخصی
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: