What if I forget…

آوریل 11, 2016 ۱ دیدگاه

دارم به کتاب جدید میندی کالینگ «چرا من نه؟» گوش می کنم. داره ترسهاش رو میشمره می رسه به این

What if I forget the sound of my mother’s voice?

قشنگ یه لحظه قلبم وامیسته ،شروع میکنم به تکرار مکالمه هام با مامانم تا مطمئن بشم هنوز زنگ صداش یادمه. نفس راحت. هنوز یادمه

دسته‌ها:Uncategorized

روزهای سرخوشی گذشته

مارس 29, 2016 ۱ دیدگاه

رفته بودم دیدن دوستای 18 سالم ، نه اینکه 18 سالشون باشه نه 18 ساله باهم دوستیم بیشتر از نصف عمرمون. یکیمون همیشه برعکس من ساکت و دیرجوش بود و اولین خاطره ای که از من داره اینه که من سر کلاس ادبیات دانشگاه با همه طرفم داشتم حرف می زدم و آشنا میشدم.

میگفت با جلویی حرف میزدی، با پشتی با بغل دستیا و…. در عرض ده دقیقه نصف کلاس رو می شناختی.می خندیدی و سربه سر همه می گذاشتی. سالهاست دیگه اینطوری نیستم. تا کسی سر حرف رو باز نکنه نمیرم جلو. نمی دونم کجای مسیر این 18 سال از اون آدم شوخ و شنگ و سرخوش تبدیل شدم به این آدم آروم و جدی و محافظه کار. اون روزها می گفتم همه آدم خوبین مگه خلافش ثابت بشه اما حالا یه پا  گلام هستم واسه خودم «من می دونم….» کلا با دیده شک و تردید به همه نگاه می کنم نکنه دروغگو باشن، متظاهر باشن و………

کدوم خوبه کدوم نیست رو نمی دونم اما اون روزها، روزهای بهتری بودن

دسته‌ها:Uncategorized, شخصی

شهر شیشه‌ای، پل استر

نوامبر 16, 2015 ۱ دیدگاه

چندسال پیش کتاب شهر شیشه‌ای را خونده بودم و یادم بود که دوستش داشتم اما در تصمیم به اینکه بین کتاب‌خونیهام جایی را برای لیست هزار و یک کتابی که باید پیش از مرگ بخونید بازکنم تصمیم گرفتم سه گانه نیویورک را بخونم که خب اولین کتاب شهر شیشه‌ای بود.‏

کل داستان و شیوه روایت اون برام جذاب بود اما از همه بیشتر بازی که با واژه‌ها و پیوند زدن اون به کاربرد اشیاء یا حتی آدمها بود که نظرم را جلب کرد. در قسمتی از گفتگوی بین کویین و استیلزمن می بینیم که استیلزمن درمورد چتر صحبت می کنه و اینکه چتر همیشه یادآور چیزی است که انسان را در برابر باران حفظ می‌کنند. اما اگر چتر بشکند چی، دیگر کارآیی ندارد پس آیا باید هنوز هم از آن بعنوان چتر اسم برد؟

این تغییر کاربری را در خود کویین هم می بینیم. وقتی شخصیت و شغل اون براساس نامی که خودش را معرفی می کنه تغییر می کنه. حتی از دید استیلزمن هم وقتی کویین در هربار مواجه نام جدیدی را بعنوان اسم خودش بهش میگه، استیلزمن درمورد موضوع جدیدی باهاش صحبت می کنه و حرفهای قبلی را تکرار نمی‌کنه انگار نام با هویت طرف ارتباط نزدیکی داره و هربار تغییرش یک شخصیت جدید و کاربرد جدید به شخصی میده که این نام را اعلام کرده.‌‏

به نظر من استر در دنیای مدرن زندگی می‌کنه و از این دنیای مدرن هم می‌نویسه. از پیچیدگیهایی که هرکدوم از ما در طی روز ممکنه باهاش برخورد کنیم اما خیلی طبیعی رد بشیم. درواقع پیچیدگیهایی که می تونن وجود داشته باشند یا نه. بسته به اینکه ما کی هستیم، کجا زندگی می کنیم و چه نامی داریم.‏

35

ژوئن 4, 2015 8 دیدگاه

1

پنج روز مونده به سی و پنج سالگی ، تصورش هم عجیب غریبه برام.

روزهای زیادی بود که وقتی بهم می‌گفتند طرف سی و پنج سالشه یه خانوم موقر و متین و عاقل و اگر متاهل بود با دو تا بچه میومد تو ذهنم.احتمالا قد بلندی داشت و یه پیراهن خنک تابستونی هم تنش بود.

هیچ‌کدوم از این تصورات ذهنی کودکانه با من فعلی سازگار نیست نه از لحاظ ظاهری و نه از لحاظ عقل و درایت. هنوز هم بهم بگن فلانی 35 سالشه چند لحظه باید گیج بزنم تا یادم بیاد منهم همون سن را دارم.

این عدم باور از اونجایی میاد که هنوز و هنوز خیلی آرزو و خیلی کار جوانانه برای انجام دارم. خیلی چیزهاست که دوست دارم تجربه‌اشون کنم و به نظر خودم به نیروی جوانی نیاز دارند اما این عدد که هی بالاتر میره منهم هی وحشت می‌کنم. می‌ترسم که نرسم اون کارها رو که دوستشون دارم انجام بدم.

2

تو این دنیای جدیدی که دارم زندگی می‌کنم آدمها اینطوری نیستند، مردم اینجا لذت می‌برند از زندگی، درحال زندگی می‌کنند نه در ترس و هراس از آینده. روزها و روزها با خودم حرف می‌زنم که اینطور باش، که تو اومدی اینجا که از اون غم هرروزه آینده فرار کنی اما انگار این ریشه دوانده در وجودم و رهایی ازش نیست.

وقتی می‌بینم پیرزن، پیرمردهای بالای هفتاد سال چقدر خوب و بانشاط در کافه، رستوران باهم حرف میزنند، پیاده‌روی می‌کنند و… میگم زندگی یعنی این و پنج ثانیه بعد به این فکر می‌کنم که چقدر کار نکرده دارم.

3

سالهاست که عادت دارم نزدیک یا خود روز تولدم چیزی بنویسم. و حالا می بینم که سال به سال نوشته‌هام پراکنده‌تر، آشفته‌تر و … است. اما اشکال نداره تقصیر را می‌اندازم گردن فارسی . جدیدا به این نتیجه رسیدم که فارسی چقدر لغت کم داره. خیلی وقتها حسی که با یک کلمه در زبانی مثل انگلیسی منتقل میشه توی فارسی باید برایش جمله گفت.حیف.

دسته‌ها:شخصی

اسپاک ، قهرمان من برای زندگیی طولانی و موفق

فوریه 28, 2015 2 دیدگاه

B-3fGg3VIAA3QWM

اسپاک برای ذهن کودک من یک تفاوت بود ، یک نشانه از اینکه می‌شود ظاهری شبیه اما متفاوت داشت. آن علامت وی با انگشتان بهم چسبیده برای من علامت آدمی بود که باهوش است اما علاقه‌مند هم می‌شود و بهمین سادگی اسپاک شد یکی از شخصیت‌های مورد علاقه من از بچگی تا الان.

download

 .و حالا انگار قهرمانم را از من گرفته باشند.

من هنوز آلیس هستم

فوریه 27, 2015 11 دیدگاه

51VRVym1+ZL._SY344_BO1,204,203,200_

یک سال آخر عمر پدر من در آلزایمر گذشت . حال و احوالات و بالا و پایین‌های زیادی را تجربه کرد اما برای من بارزترین نشانه اش این بود که من را به اسم کوچکترین عمه‌ام صدا می‌کرد و تقریبا اکثر اوقات یادش نمی ‌آمد که دختری دارد.این قسمت از آلزایمر معمولا نصیب کوچکترین فرزند می‌شود و برادران من هردو در خاطر پدرم بخوبی مانده بودند. شده بود اوقاتی که پدرم من را در خانه میدید و مردد می ماند که من دزد هستم یا مهمان؟ اکثرا از ذات مهمان‌نوازش من را مهمان فرض می‌کرد و می‌پرسید ذخترخانم، خانم من را ندیدی؟ یا پسرهای من کجا هستند ؟ و منهم ترجیح می‌دادم مثل یک مهمان مودب راهنماییش کنم ، مادرم را صدا کنم و آرامشش را بهم نزنم. الان که کتاب «من هنوز آلیس هستم» را می خوانم کمی شک کردم که آیا باید اصرار می‌کردم من دخترش هستم و سعی می‌کردم من را بشناسد یا کار درستی کردم و آرامشش را برایش حفظ کردم.‏

تا زمانی که این کتاب را نخوانده بودم کمتر به این فکر می‌کردم که آلزایمر می تواند خیلی خوردکننده‌تر از چیزی باشد که ما تصور می‌کنیم بخصوص در مراحلی که هنوز فرد خودش را می شناسد اما دائم چیزهای زیادی را فراموش می‌کند.‏

این روزها دائم خاطرات عصبانیت‌ها و سرگشتگیهای پدرم را یادم می‌آید و آرزو می‌کنم ای کاش آن زمان در مورد آلزایمر بیشتر می‌دانستم . روزهایی بود که بسادگی دنبال درهای مختلف خانه می‌گشت تا در موردنظرش را پیدا کند. من با آرامش راهنماییش می کردم اما درک نمی کردم چقدر این موضوع که نمی‌تواند یک در ساده را در خانه خودش پیدا کند برای پدر من که زمانی برای خودش کسی بوده و همیشه به قدرت فکرش افتخار می کرد ، اعصاب خورد کن بوده است.‏

کتاب :من هنوز آلیس هستم» را به نظرم باید خواند . نویسنده کتاب پرفسور نورولوژی است و بنابراین می‌شود تا حد زیادی به کتاب به چشم حقیقت نگاه کرد. باید خودمان مراقب خودمان باشیم و نشانه های آلزایمر را جدی بگیریم ، من حتی قبل از خواندن این کتاب نمی دانستم که گونه‌ای از آلزایمر هست که از سنین خیلی پایینتر از شصت شروع میشود. باید این کتاب را بخوانیم و بدانیم که آدمهای اطرافمان اگر آلزایمر دارند، از این موضوع در رنج هستند.‌‏

download

من هنوز فیلمی که از روی این کتاب ساخته شده را ندیده‌ام. اما به نظرم هرچقدر هم خوب ساخته شده باشد بعیده بتواند همه جزئیاتی که در کتاب وجود دارد منتقل کند.‏ هرچند شاید چون تصویری است تاثیر بیشتری داشته باشد.‏

دسته‌ها:فرهنگی برچسب‌ها: ,

سال نو مبارک

ژانویه 1, 2015 ۱ دیدگاه

از پنجره بیرون رو نگاه می کنم. یه سری خونه ها آتیش بازیهای کوچیک دارن مثل همونایی که ما تو چارشنبه سوری داریم.

فکر میکنم الان که سال نو ما نیست. من باید خوشحال باشم یا نه؟ الان دوبار در سال، سال نو دارم؟ نه، هنوز زوده . حسی ندارم فقط برام مثل این میمونه که به جشن تولد دختر همسایه نگاه کنم و براش خوشحال باشم.

 با اینحال دوشنبه میرم سرکار و به همه سال نو مبارکی میگم بعد توضیح میدم که سال نو ما یه وقت دیگه است. اینطوری هنوز فقط به یجا تعلق

دارم. اما سال بعد و سالهای بعد چی ؟ اگه یروزی بچه ای باشه چی؟ برای اون دیگه فقط الانه که سال نوئه نه اول فروردین قشنگ ما

اینهم از افکار مالیخولیایی آخر سال ما، سال نو اونا یا ما در خانه جدید مبارک

دسته‌ها:Uncategorized
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: