خانه > ملی, اجتماع > آزادگان برگشتند

آزادگان برگشتند

امروز سالروز بازگشت آزادگان به کشور است ، روزی که بسیاری خوشحال شدند و بسیاری گریستند ، یادم میاد تنها سریهای اول آزادگان رو استقبال کردیم ،

با اینکه سنم پایین بود هیچ وقت از ید نمی برم روزی رو که در خیابان میرداماد اتوبوسی حامل آزادگان رد می شد و بدنبال دستی و نگاهی خیابان رو جستجو می کرد اما مردم می آمدند و میرفتند زیرا برایشان عادی شده بود. ذوق و شوق فقط برای روزهای اول بود. بد مردمی هستیم بد. شاید حتی شادی روزهای اولمان برای آنها نبود ، برای جوی بود که جامعه را فرا گرفته بود، وگرنه چرا از بعدی ها آن استقبال را نکردیم .

همچنین یادم میاد اولین سری اسیران عراقی را که ایران آزاد کرد با کت وشلوار به عراق فرستاد اما عراقیها با همان لباسهای اسارت …..

آقای همسر تعریف می کرد به پیرمرد همسایشون خبر دادن پسرش می آید ، رفت حمام تا برای ورودش خود را خوشبو کند ، برق رفت ، برایش چراغ نفتی آوردند ، گاز گرفتش ، مرد … بهمین سادگی.

نمی دونم چرا همیشه وقتی این روز میرسه دلتنگ میشم با اینکه نه اسیری داشتم نه آزاده ای نه شهیدی و نه جانبازی .شاید فکر می کنم خیلیها هنوز منتظرند شاید عزیزشان بعد از اینهمه سال برگردد ………….

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

دسته‌ها:ملی, اجتماع
  1. آگوست 16, 2008 در 9:23 ق.ظ.

    همسايه ما با كلي جاي زخم و شكنجه و افت بينايي برگشت 😦 با اينكه خيلي بچه نبودم ولي مي ترسم از اين روز -هنوزم زخم هاي صورتش تو ذهنم تازست 😦

  2. آگوست 16, 2008 در 12:15 ب.ظ.

    Shoma dar giir bazare ma sherkat kardiad mitonid bebinid!

  3. آگوست 16, 2008 در 12:39 ب.ظ.

    هنوز منتظرن

    حتي خبر شهادت عزيزشون رو هم براشون نياوردن

    فقط بهشون گفتن مفقوداالثر شده

    خيلي سخته… از اين سخت تر اينه كه دارن فراموشش ميكنن … يا شايدم فراموشش كردن .
    :((

  4. آگوست 18, 2008 در 9:31 ق.ظ.

    یادشان گرامی !

  5. آگوست 18, 2008 در 10:50 ق.ظ.

    فقط یادمه بچه بودم و ذوق می کردم که اسمم آزاده است!

  6. آگوست 18, 2008 در 4:07 ب.ظ.

    هنوز هم تماشای این صحنه‌ها اشک بر چشم جاری می‌کندولی…….
    بازگشت سرلشگر لشکری که چند سال بعد برگشت صحنه بسیار شورانگیزی بود.

  7. آگوست 18, 2008 در 10:20 ب.ظ.

    بله خيلي‌ها رو خارجي‌ها كشتند و شدند شهيد، البته به حق چون حداقل شهيد دفاع از وطن‌شون شدند.

    خيلي‌ها هم داخلي‌ها كشتند و… بگذريم.

  8. آگوست 19, 2008 در 6:36 ب.ظ.

    واقعا» بد مردمی هستیم

  9. آگوست 19, 2008 در 7:13 ب.ظ.

    سلام
    من یادمه مادرای خیلی ها از حال رفتند، یکی دو تا دیگه بر نگشتند…
    خیلی ها وقتی قیافه جوون ترگل ورگل تازه 30 ساله شده خودشون رو دیدند باور نمی کردند.
    من خیلی بچه بودم ولی یادمه یه عدهای با دیدن خانمشون که همسر برادرشون شده بود به خیال اینکه شهید شده …
    همون ته خاطره های همون موقع هم یادم میاد ناراحت می شم. اندازه کل دنیا می شه داستان و فیلم عاشقانه درآورد…
    خوشحال می شم شما هم به وبلاگ من سر بزنید

  1. No trackbacks yet.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: