بایگانی

Archive for اکتبر 2008

هالووين و چهارشنبه سوري _ آخرش همه انسانيم

اکتبر 31, 2008 7 دیدگاه

بنیانگذاران این جشن قوم سلتی بودند که سال‌ها پیش از میلاد مسیح در ایرلند و شمال فرانسه زندگی می‌کردند. به روایت این قوم آغاز سال میلادی اول نوامبر است و با این اعتقاد آخرین شب سال یعنی سی و یکم اکتبر را زمان یادآوری از ارواح درگذشتگان قرار دادند و به این ترتیب جشنی برپا می‌کردند، همگی دور هم جمع می‌شدند، آتش می‌افروختند، قربانی می‌کردند و هر کس هر غذایی داشت با دیگران قسمت می‌کرد و همگی بر سر یک سفره می‌نشستند چراکه بر این باور بودند که در این شب راه میان دو جهان باز می‌شود و ارواح درگذشتگان‌شان نیز در این جمع حاضر می‌شوند و ارتزاق می‌کنند؛ پس کسانی که با سخاوت بیشتری در این جشن شرکت می‌کردند مورد شفاعت درگذشتگان نزد خداوند قرار گرفته و تا پایان آن سال از گزند بدی‌ها و بلاها در امان می‌ماندند.

سايت جادوگران

در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و… بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد.»

«برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم.»»بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری.»

سايت كودكان

شايد چهارشنبه سوري از بعد از اسلام در ايران رايج شده باشد ، اما بهر حال رسمي قديمي تر در كشور ما وجود داشته كه بعدا مانند هزاران جشن ديگر براي رهايي از نابودي خود را با آنچه اعراب به ما تحميل كردن هماهنگ كرده است . و جالب اينجاست كه چه ما چه غربيان به روح نياكانمان و ارتباط به آنها اعتقاد داشته ايم . و دوست داشته ايم آنها بدانند هنوز در بين ما هستند . خيلي عجيبه كه هنوز هم دوست داريم با درگذشتاگان ارتباط داشته باشيم.

از ديگر شباهت هاي اين دو رسم كه يكي بودن علايق همه مردم در هر جاي دنيا را مي رساند رسم به در خانه ها رفتن است.

(هالوئین و هالوین هم نوشته شده) یکی از جشنهای سنتی مغرب‌زمین است که مراسم آن در شب 31 اکتبر برگزار می‌شود. در آن شب معمولاً کودکان لباسهای عجیب و غیرمرسوم میپوشند و برای جمع‌آوری نبات و آجیل به در خانه دیگران میروند.

راديو ايرآوا

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند وشب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان ميگذارد.

سايت كودكان

دوست دارم فكر كنم كه فارغ از همه تفاوت هاي رنگي ، فكري ، عقيدتي و نژادي همه ما انسانيم و همه در ذات خودمونيم ، شبيه هم هستيم.

دل نوشت – پارمیدای من تولدت مبارک

اکتبر 28, 2008 9 دیدگاه

امروز تولد برادر زاده منه ، دختر کوچولویی که الان فرسنگها  از من دوره ، دو سال و نیمش بود که رفت . تا اینجا بود هیچ وقت اصولا من رو به عنوان یک بزرگتر به رسمیت نشناخت ، همیشه براش یک همبازی بودم ، به نظرش یک بچه کمی بزرگتر می اومدم ، باهام کل کل می کرد ، لج می کرد و …. اما خب یادم نمیره که یکدفعه وقتی با یک نفر غریبه دعوام شد در عین کوچکی اونو دعوا کرد گفت : اه چرا عمه منو اذیت می کنی ، می زنمت ها! هیکل اون طرف در مقایسه با پارمیدا مثل فیل و فنجون بود ، اما الان می دونم بیشتر از یک اسمی که مامان باباش براش تکرار می کنند نیستم اصولادیگه تصویری از من نداره .

نمی دونم چرا اینجا دارم براش می نویسم ، شاید چون دوست دارم اگر یک روز بزرگ شد و هنوز پیشش نبودم بدونه چقدر همیشه و همیشه و همیشه دوستش داشتم .

پارمیدای من شیرین ترین سالهای عمرت رو دور بودی اما امیدوارم این دوری یه روز برات خیلی خوب باشه . تولدت مبارک کوچولوی ناز من

دسته‌ها:شخصی

دفترچه خاطرات – قسمت اول

اکتبر 26, 2008 5 دیدگاه

دخترك در راهرو منتظر دوستش ايستاده بود تا مثل هميشه باهم بروند ، بخندند و راجع به آينده اي كه دخترك مي دانست فقط در حد يك  رويا براي پسرك باقي مي ماند ،صحبت كنند. چه شبها كه راهي طولاني را با هم طي كرده بودند و از آرزوهايشان گفته بودند اما دخترك مي داسنت ديگر ادامه جايز نيست. دخترك فكر مي كرد چطور دل نشكند اما دوستي را بشكند. همينطور كه با خودش در جدال بود ، سنگيني يك نگاه روياهايش را بريد چشمهايي مشكي خيره بر او بودند  . كمي جابجا شد نگاه هم جابجا شد . گويي او هم منتظر كسي بود .

دوست دخترك زودتر  آمد ، لرزان دستش را به او سپرد و رفت ،اما نگاه در عمق جانش نشسته بود  دختر به عشق در يك نگاه اعتقاد نداشت ،اما مي دانست كه ديگر نمي تواند دل پسرك را شاد كند ، همانشب  به او گفت براي ادامه تحصيل بايد برود كشوري دوردست،  كه بايد از هم دل بكنند ، مي دانست به همين زودي دروغش فاش ميشود ، اما اميدوار بود بعد از چند صباحي كه رازش برملا شد ، دل پسرك خيلي آزرده نباشد ، دوستش داشت ، اما نه آنقدر كه سرانجامي داشته باشد.

وقتي بدرود مي گفتند از ناراحتي پسرك دودل بود اما سنگيني نگاه ها اجازه نمي داد بيش از اين تامل كند….

از دفتر خاطرات يك دوست.

پ.ن : نثر من خيلي ضعيفه اما به دوستي قول دادم اين خاطرات را برايش بنويسم.

دسته‌ها:شخصی
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: