بایگانی

Archive for نوامبر 2008

اسید را باید با چه جواب داد؟

نوامبر 30, 2008 18 دیدگاه

اولین بار که خبر اسید پاشی و مجازات کننده اش را شنیدم ،همزمان هم حس تنفر و انتقام نسبت به فرد خاطی کردم، هم حس ترس از مجازات عجیب و غریب چکاندن اسید در چشم . هنوز هم هر دو حس را باهم دارم . شاید حس تنفرم کمی قوی تر باشد ، این اتفاق و یا اتفاق های مشابه مثل دزدی ، تجاوز و .. در ایران (شاید هم جهان) بیشتر برای دختران رخ می دهد ، پس باید دختر باشید و در این مملکت زندگی کنید تا علاوه بر حس انساندوستانه  ای که نسبت به آن دختر دارید ،  ترس اینکه ممکن بود این اتفاق برای شما هم بیفتد را حس کنید ، این ترس وقتی با دلسوزی همراه شود  بدترین مجازات را برای خاطی می خواهد مخصوصا اگر بیاد بیاورد که این مردم ( که خودم هم جزئی از آنها هستم) جز به راه زور سر به راه نمی شوند . باور کنید هرجا آزادیم اکثرا گریزی به راه کج می زنیم .

اما هنوز هم با اینکه این حس قوی تره دلم راضی به کوری آنهم اینقدر زجرآور نمی شود . من روانشانس نیستم نمی دانم چطور اینچنین آدم!!ی را می توان به جزا رساند ، اما ریختن قطره قطره اسید در چشم هم واقعا وحشتناک است.با تمام وجود می خواهم به اشد مجازات برسد اما درکنارش برایم مهم است که دیگر انجام نشود ، پس این سوال باقی می ماند  که خشونت مطلق شاید به در خفا انجام دادن جرم بیانجامد اما به حذف آن نیز می انجامد؟

بین این دو حس و فکر هنوز هم سرگردانم.


دوستان دیگری که در این باره نوشته اند :

کمانگیر – چشم در برابر چشم روش آدمیزاد نیست

بامدادی – چشم در برابر چشم به کجا ختم می شود ؟

رونوشت – چشم نه اسید !

امین ثابتی – اسید پاشی نفرت انگیز است ، اما….

ساحت – ناگزیری از خشونت

از مرگ – درمان دردهای جامعه علامتی نیست

دسته‌ها:اجتماع برچسب‌ها: ,

بزرگ ترین ترس زندگی من

نوامبر 22, 2008 17 دیدگاه

همانطور که قبلا هم گفتم از طرف جناب علیرضا به بازی بزرگ ترین ترس زندگی دعوت شدم .

خیلی فکر کردم چی بنویسم چی ننویسم فکر می کنم در درون هر کدوم از ما بیشمار ترس از انواع و اقسام اتفاقات وجود داره اما اینکه بخوای بگی کدومش بزرگتره خیلی سخته شاید  من بتونم بگم کدومش از همه بیشتر به ذهنم میاد و منو می ترسونه ، در این صورت بزرگ ترین ترس زندگی من اینه که نکنه یک زمان برای دو نفری که رد زندگی من مهم ترین و دوست داشتنی ترین هستند یغنی مادرم و همسرم اتفاقی بیفتد . این ترس عجیب و غریب هیچ وقت منو راحت نمی گذارد و خیلی هم بده.

اما من یه ترس بامزه هم دارم که تقریبا هرروز باهاش درگیرم و اون هم وقتیه که کردستان یا چمران را دارم با سرعت پایین می رم و همیشه می ترسم نکنه یهو چرخ ماشین بترکه اما از بس سرتقم ( امیدوارم درست نوشته باشم) بازهم سرعت را کم نمی کنم اما تقریبا می میرم تا سرپایینی تمام میشه .

دوستان زیر را دعوت می کنم اگر بنویسید خوشحال میشم اگر ننویسید هم ناراحت نمی شم ( بزرگ ترین ترس زندگی هر آدم خیلی شخصیه ، شاید اونقدر شخصی که کسی دوست نداشته باشه بیان کنه ، تازه شاید خیلی ها هم اصلا دوست نداشته باشند این بازیهای اینترنتی را انجام بدهند)

یکی از همین آرشها ، زهرا ، بابونه ، آریو ، بامدادی ، مریم اس اس ، رونوشت

و اما دربانوی وبلاگی لطف کرده اند ، وبلاگ بنده را معرفی کردند و نکات مثبتی از وبلاگ من وخودم گفته اند که تقریبا 100 برابر واقعیت است . فقط می تونم سپاسگزاری کنم .

دسته‌ها:سرگرمی, شخصی برچسب‌ها:

هوای ناسالم تهران را دریابیم

نوامبر 17, 2008 6 دیدگاه

امروز صبح رادیو جوان آماری را اعلام کرد که جای تامل بسیاری دارد .

پارسال تعداد روزهایی که تهران هوای ناسالم داشته است ، 15 روز بوده است، اما امسال فقط از ابتدای نوروز تا کنون این آمار به 45 روز افزایش یافته است. و تهران جزو 13 شهر خطرناک جهان از نظر آلودگی قرار گرفته است. تهران جمعیت بسیار زیادی دارد و این آمار به معنای این است که میلیون ها نفردر معرض آسیب هایی ناشی از آلودگی هوا هستند . من سر رشته ای از علم پزشکی ندارم اما سخت نیست بفهمیم هوای ناسالم یعنی خطرناک شاید در دراز مدت باشد اما بازهم خطرناک است . تعداد ماشین ها این روز ها بسیار بسیار بیشتر از سال قبل شده است ، این هم براحتی از حجم وحشتناک ترافیک در مقایسه با پارسال قابل فهم است .

حمل و نقل عمومی ما بسیار ضعف دارد ، اگر ماشین شخصی نداشته باشی در ساعات اوج ترافیک برای پیدا کردن تاکسی باید ساعت ها کنار خیابان بایستی ، اتوبوس هم که اصلا قابل سوار شدن نیست ، بیشتر شبیه یک کنسرو فشرده آدم است . اما شاید بد نباشد کمی پیاده روی را امتحان کنیم. تهران مشکل ترافیک و حمل و نقل دارد و کاریش هم نمی شود کرد ، تنها کمکی که الان خود ما می توانیم به خودمان بکنیم استفاده کمتر از ماشین است ، مسیرهایی را که می شود پیاده رفت پیاده برویم ، لباس گرم داریم ، پیاده روی هم آدم را گرم می کند پس مطمئن باشید سرما نخواهیم خورد . جالب است بدانیم که سن چاقی در کودکان هم پایین آمده است ، کمی بچه ها را پیاده ببریم مدرسه ( خودم بچه ندارم نمی دونم سخته یا آسون ، فعلا کنار گود می گم لنگش کن ). خلاصه بیاید خودمان کمی به فکر خودمان باشیم.

از طرف جناب علیرضا به بازی بزرگ ترین ترس زندگی دعوت شده ام ، چندین بار سعی کردم بنویسم نشده ، اما حتما می نویسم.

دسته‌ها:فرهنگی, اجتماع برچسب‌ها: ,
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: