بایگانی

Archive for دسامبر 2008

سال نو میلادی و غزه

دسامبر 30, 2008 11 دیدگاه

امشب ساعت 12 تمام مسحیان جهان آغاز سال نو خود را جشن می گیرند و شادی می کنند و می خورند و می نوشند . امشب بیشتر مردم شادند ، اما در غزه جهان زنان و کودکان می میرند و صدایی از کسی بر نمی خیزد.

امشب یک سال نو شروع می شود اما برای مردم غزه که از همتایان عرب خود حتی اعتراضی نیز برای آنچه بر ایشان می رود، نمی شنوند ، امشب با دیشب و فردا شب هیچ تفاوتی ندارد .

مهم نیست موشک جواب موشک یا راکت ، مهم این است که مردم دارند می میرند . انسانها کشته می شوند و…..

چندین روز است این شعر دائم در ذهنم می چرخد

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندان

آی آدم یک نفر در آب دارد می سپارد جان

دسته‌ها:Uncategorized برچسب‌ها:

برگشتم از مسافرت ولی…

دسامبر 22, 2008 14 دیدگاه

از مسافرت برگشتم با کلی حرف برای زدن ، تعریف و…………. کلی مطلب تو فکرم آماده کرده بودم بنویسم اما سه ساعت از بازگشت نگذشته بود که خبر فوت عزیزی را دادند ، همه چیز بهم ریخت بسادگی . می نویسم اما کمی  بعد که باور کردم رفتن و پرواز را. اما فتوبلاگم را خیلی زود بروز خواهم کرد که عکس همیشه نجات بخش است.

دسته‌ها:Uncategorized

گام های بدون مکث

دسامبر 8, 2008 9 دیدگاه

صدای گامهایتان را که هر روز از جلوی من بی اعتنا رد می شوید می شنوم . گاهی سکه ای سرد در دستم جای می گیرد . سرم پایین است نمی بینمتان، خجالت می شکم از نگاه های پر از تحقیرتان . نمی نشینم ، با پاهای خسته ام همواره می ایستم تا نگویید خودش را به مریضی زده است . آخه شما فکر می کنید من پولدارم، عادت کرده ام به گدایی . بالشی دارم پر از تراول ، هر شب بازش می کنم چک می کنم به صدها میلیون رسیده یانه . تلویزیون این را می گوید، شما هم اینطور می شنوید .

اما من پول ندارم ،بجایش یک پسر و یک دختر دارم که خبری از من نمی گیرند، اما هنوز دوستشان دارم . خانه ای دارم از چوب که گاهی می لرزد اما سرپا است .

هر گامی که بر می دارید ، قلب من ترکی دیگر بر خود می نشاند . تاب افکار تان را ندارم . روزی نه چندان دور دیگر نخواهم بود ، نگران نباشید . پیرزنی که هر روز گوشه ای از راه رفتنتان را بسته است ، آن را باز خواهد گذاشت تا بی هیچ زشتیی بگذرید و حتی فکر هم نکنید که یک آدم آبرویش را می فروشد و ما نمی بینیمش.

پ.ن : با گدایی مخالفم ، اما چند وقت پیش که از میدان ونک می گذشتم در نگاه پیرزنی که آنجا برای ریالی ایستاده بود ، انچنان غمی دیدم که ناخودآگاه این نوشته به ذهنم اومد. ببخشید که من نویسنده خوبی نیستم.

دسته‌ها:شخصی
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: