بایگانی

Archive for سپتامبر 2010

هدف جدید: افشاگری درباره قهوه تلخ

سپتامبر 28, 2010 11 دیدگاه

گویا بعضی ها یک رسالت مهم برای خودشان تعریف کرده‌اند، بگردند اقتباس‌های مهران مدیری را پیدا کنند، گیر بدهند و بعد نتیجه بگیرند که نباید قهوه تلخ را خرید.

یکی میگه ماشاالله خان در دربار هارون‌الرشید را کپی پیست امروزی کردند ( خدا بیامرزد ایرج پزشک‌زاد را که اگر می فهمید اینقدر مدافع دارد ، زنده می ماند تا کیف کند، بماند که این دفاع ها از حب علی است یا بغض معاویه؟؟) آن یکی می گوید زلزله از روی کسوف تن تن در معبد اینکاها برداشته شده (هرژه هم اگر زنده بود از داشتن خوانندگانی اینچنین وفادار به‌خود میبالید) و… خلاصه شبانه روزی ملت درحال بررسی ادبیات جهان هستند تا اقتباسهای قهوه تلخ را افشا کنند. خدا پدر دولت را بیامرزد که افشاگری را مد کرد.

آقایان و بانوان گرامی یعنی همه دنیا الان برای هر کتاب و فیلم‌نامه از هرجا الهام گرفته‌اند، می‌آیند ردیف می‌کنند اول برنامه ؟ شاید دم دست‌ترین مثال و معروف‌ترین و پولساز‌ترین نمونه‌ای که اخیرا بیاد می‌آورم هری‌پاتر باشد، که هرجایش اثری از شخصیت‌های ارباب حلقه‌ها پیدا می‌کنی!!! منتقدان بسیاری بهمین خاطر از جی.کی.رولینگ ایراد گرفتند اما هیچ‌کدام نیامدند تز بدهند که کتاب را کپی کنید و نخرید. کسی هم او را سو نکرد.

حداقل با خودتان صادق باشید! مشکل شما با چیست؟ با شخص مهران مدیری؟؟ با اینکه یک نفر سعی کرده از کارش پول درست دربیاورد و مردم را به رعایت اخلاق دعوت کرده؟ یا اینکه عادت کردیم به هرچیزی گیر بدهیم، از توی هرچیزی یه چیز دیگه دربیاریم و باهاش اشتباهات دیگه خودمون رو توجیه کنیم؟؟؟یه جایی این روال رو تموم کنیم بد نیست.

پ.ن : یکی از دوستان تذکر دادند که ایرج پزشکزاد زنده هستند، شرمنده از این خطا، تحقیق نکرده و طبق حدسیات و شنیده های خودم نوشتم . ایشان ماشاالله زنده و سرحال هستند و 83 سالگی خود را پشت سر می گذارند.امیدوارم تا سالها هم سلامت باشند.

دسته‌ها:فرهنگی, سرگرمی برچسب‌ها: ,

جنگ برای من یعنی….

سپتامبر 22, 2010 3 دیدگاه

برای من جنگ یعنی

– شش ماهه بودم که از زادگاهم در محله نیو ساید اهواز کوچ اجباری کردم به همدان (شهر اصالتی پدر و مادرم) و مطمئنم که مسیر زندگیم کلا عوض شد.

– دوستم مروارید که بابایش اتوبوس شرکت واحد داشت و چهار بار و هر بار یک عکس را با گل جلوی اتوبوسش دیدم و هربار از مامانم پرسیدم این آقاهه کیه، گفت یکی دیگه از برادرهاش که شهید شد.

– یعنی وقتهایی که با برادرم کمین می کردیم همچین که آژیر سفید رو زدند ، بدوییم بریم رو پشت بوم شاید، ترکشی چیزی پیدا کردیم، به دوستهامون پزشو بدیم.

– یعنی خانه‌های جنگ زده های خرمشهری در خیابان بانک رهنی همدان که روزهای عاشورا چنان شمری می آوردند بیرون که من فقط گریه می‌کردم، جیغ می‌زدم و التماس می‌کردم بریم خونه ( آخرین باری که تعزیه اجرا کردند ، نهایتا 10، 11 ساله بودم)

– یعنی شنیدن تعریف های مادرم از زندگی شرکت نفتی و حسرتی که تا مدتها نمی دانستم محرومیت من از آن نوع زندگی، مسببش جنگ نبود بلکه اتفاقی بود که دوسال قبلش افتاده بود.

– یعنی پناهگاه‌های سیمانی بزرگی به شکل استوانه های توخالی در تقاطع میدان اصلی همدان و خیابان بوعلی

– یعنی داستانهای وحشتناکی که فقط از فکر بچه‌های درگیر جنگ در سن شهت ، نه سالگی برمیاد مثل اینکه مثلا آقای فلانی موشک انداختند پرید تو جوب ، بعد یه لحظه سرش را آورد بالا ترکش خورد به گردنش سرش قطع شد!!!

– یعنی گذراندن سه ماه پایانی یکی از سالهای دبستان در خانه و جلو تلویزیون. ( اینو جزو بهترین خاطراتم بیاد دارم)


دسته‌ها:جنگ, شخصی

تحریم و ریاضت

سپتامبر 18, 2010 5 دیدگاه

ما روی این صحبت شما حساب کردیم که فرمودید » تحریم‌ها هیچ اثری ندارد » لطفا قسمت «ریاضتش» را خودتان بکشید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: