خانه > Uncategorized, فرهنگی, سرگرمی, شخصی > قصه گوهاي دوران كودكي

قصه گوهاي دوران كودكي

وبلاگ حضرت والا مامبو جامبو ، آهنگ برنامه آقاي حكايتي رو گذاشته‌ است كه براي خيلي از همنسلان من بسيار خاطره دارد. و اصولا از اونجايي كه هميشه مي ايستيم تا خداي ناكرده هنرمندي از دنيا برود بعد مراتب قدرداني و علاقه خود را ابراز مي‌كنيم ، اينبار خواستم سنت شكني كنم به اين بهانه هم از ايشون هم از دوستان ديگري كه صدايشان لحظات خوشي را برايم رقم زد ، قبل از اينكه دير شود ، تشكر كنم.

به‌نظر من درمورد يك قصه‌گو علاوه بر داستان هايي كه ميگويد صدايش هم خيلي مهم است. صدايي كه مي‌تواند براي يك كودك يا نوجوان يا حتي بزرگسال آرامش به ارمغان بياورد ، ضمن اينكه اجراي خوبي و قصه گوي خوبي بودن هم هنر بزرگي است دوران كودكي و اوائل نوجواني من را سه صدا در قصه‌ها دوست داشتني كردند قضه ظهر جمعه با صداي گرم محمدرضا سرشار ، آقاي حكايتي با صداي بينظير آقاي شاه‌محمدلو و درنهايت شب بخير كوچولو كه با وجوديكه ديگه كلا از سن كوچولو بودن خيلي فاصله داشتم صداي زيباي خانم مريم نشيبا باعث ميشد هرشب كه ميشد ، آن را گوش كنم. هر سه اين عزيزان قصه ها را آنقدر شيوا و خوب تعريف مي‌كردند ، كه هنوز هم تن صدايشان در گوشم زنگ مي زند.

سپاس فراوان از هر سه بزرگوار 🙂

Advertisements
  1. اکتبر 19, 2010 در 11:40 ب.ظ.

    سپاس از شما به خاطر یادآوری.

  2. احسان
    اکتبر 19, 2010 در 11:40 ب.ظ.

    قصه ی ظهر جمعه رو هیچوقت از دست نمی دادم ولی کارتون های صبح رو چرا، چون به زور می انداختنم توی حموم من هم می گفتم صدای تلوزیون رو زیاد کنید بشنوم لااقل. واقعن نصف جذابیت قصه ها بخاطر لحن و صدای راوی ها بود. صدای مریم نشیبا هم «شب» واقعن آرامش بخش بود

  3. اکتبر 20, 2010 در 11:09 ق.ظ.

    این پست عالی بود. خاطره هایی که زنده کرد، خاطره هایی که با لحظه لحظه های زندگیمون گره خوردن و نسل جدید چیزی از اون لذت رو به خاطر نمیاره. توی اون مشکلات سالهای اول انقلاب، شاید اون برنامه ها، با اون صداهای زیبا، امید بخش روزها و شب هامون بود. توی گوش منم مدام صداشون در رفت و آمده.
    بازم ممنون از این پست زیبا.

  4. اکتبر 20, 2010 در 12:42 ب.ظ.

    یادش به خیر… یکی دیگه هم بود که من عاشق صداش بودم. آقای حمید عاملی که چند سال پیش فوت کردن… صداشون معرکه بود و انگار خدا ساخته بود برای داستان گویی….
    مرسی از این پست عالی. هم از تو هم از حضرت والا…

  5. اکتبر 20, 2010 در 1:15 ب.ظ.

    قصه‌گوی موفق اول مخاطبش رو دوست داره بعد فن بیان مناسب قصه‌گویی رو بلده بعد قصه دلنشین پیدا می‌کنه و سر آخر صدای گوشنوازی لازم داره که قصه‌گوهای موفق همه شرایطو دارن.

    منم بچگیهام خیلی لذت می‌بردم. یادش به خیر.

  6. اکتبر 24, 2010 در 11:49 ق.ظ.

    می‌دونی چی جالبه مریم‌خانوم، این که شاید زیاد فرقی نکنه که چی ما رو به گذشته و کودکی و زمان‌های آسودگی ببره، مهم اون بازگشت به اون زمان آسودگی خیال و بی‌مسئولیتیه.
    البته ترنج‌بانوجان جای نوهء من هستن و اینی هم که می‌گن از بزرگ‌ترشاون شنیدن (ترنج‌جان یاد باشه بعداً تلافی کنی!) ولی وقتی متن پیک‌ت رو می‌خوندم دقیقاً داشتم به همین شادروان حمید عاملی فکر می‌کردم که ای بابا! مریم داره می‌گه صدای گرم این یارو سرشار! کجاش گرم بود کجاش اِل بود و بل بود؟!
    می‌دونی، قضیه درست همینه، شاید بچگی‌های من و ما (ترنج‌جان رو نمی‌گم‌ها ایشون یادش نمیاد اون موقع ها خیلی کوچولو بوده) آره می‌گفتم، بچگی ما مثلاً با صدای عاملی پیوند خورده و از ایشون خوشمون میومد و این یارو سرشار با اومدن انقلاب و اؤردن قصه‌های مزخرف از فقز و فاقهء‌جامعه و قصه‌های دینی مذهبی و گاهی هم به مناسبت‌ها قصهء بچه‌های.. چه می‌دونم فلسطینی و اینها. در حالی که با عمو عاملی همه‌ش قصه‌های شاه پریون بود و قصه به معنی واقعی‌ش از همونا که یه بچه رو می‌بره به دنیاهای فانتزی و خوش بالای ابرها. و البته یرساز ریبده بود به سنی از ما که دیگه داشتیم کم‌کم بزرگ می‌شدیم. بالاخره هم بی‌خیال ظهر جمعه و قصه‌ش شدیم (همهء خانواده) انقدر که من غر زدم و تا صدای این مردک در میومد فحشش می‌دادم.
    واسه همین انقدر به این مردک من فحش داده‌م همون روزا که حد نداره، هنوزم بدم میاد ازش (بیب… بیب!)
    خلاصه‌ش می‌خواستم بگم کمی هم این مهمه که «ما» تو چه سنی با چی لینک می‌شیم.

    با این حال مثلاً صدای خانم نشیبا و اون قصهء ساعت نه شب ربطی به سن و سال نداشت و نداره و تا حدودی هم آقای حکایتی.
    ببخشید یه هو ریختم بیرون.

    • اکتبر 24, 2010 در 11:53 ق.ظ.

      تند تند تایپ کردم چند تا غلط تایپی دارم ببخشید دیگه. بعضی‌هاش معلوم نمیشه اصلش چی بوده که باید اصلاحش کنم:
      «و البته سرشار رسیده بود به سنی از ما که…»
      با عرض پوزش

  7. نوامبر 3, 2010 در 9:50 ق.ظ.

    كجايى ؟ دور دنيا؟ بد نباشى.

  8. نوامبر 5, 2010 در 6:20 ب.ظ.

    کودک درون بدجور زده بالا!

  9. نوامبر 11, 2010 در 9:57 ق.ظ.

    لطفا برام بگو از چه نوشته‌هایی خوشت نمیاد. آیا دسته خاصی دارن یا نه. ممنون می‌شم.

  10. نوامبر 16, 2010 در 9:32 ق.ظ.

    خوبی؟

  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: