خانه > شخصی > نمي توانم

نمي توانم

دوباره زبانم قفل شده‌است، درباره چيزهايي كه الان فكر مي‌كنم بايد نوشته شود، شجاعتش را ندارم و هزاران فكر ديگر هم كه به ذهنم مي‌آيد ، درمقابل آن چيزهايي كه بايد نوشته و گفته شود ، آنقدر بي‌ارزش هستند كه ناخودآگاه نمي‌نويسمشان.

وقتي در ايران زندگي كني و چشمهايت را نتواني ببندي، وضعيت مي‌شود ايني كه من هستم. هرچند ديگراني هم كه از زندگي روزمره و مثل هميشه مي‌نويسند حتما مي‌بينند، و آنقدر قدرت دارند كه بر اين شرايط غلبه كنند و از عادي بودن بنويسند. اما من هنوز اين قدرت را ندارم.

 

دسته‌ها:شخصی
  1. فوریه 27, 2011 در 9:43 ب.ظ.

    آره عزیزم.. همه می بینیم.. و لاجرم ساکت تر می شیم حتی اگه وانمود کنیم که زندگی عادیه و همه چی آرومه!

  2. مارس 27, 2011 در 1:59 ب.ظ.

    میخواستم یه سری جمله‌ای که به ذهنم میرسه رو بگم، کامنت دختر نارنج و ترنج رو خوندم، دیدم چیزی نگم. دیدم ته حرفایی که میخواستم بزنم، و چکیده‌ش همین کلمات بود…
    کاش روزای خوب رو ببینیم، هر چه زودتر.

  1. No trackbacks yet.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: