بایگانی

Archive for مه 2012

روز سمپاد و سمپادی بودن

مه 3, 2012 8 دیدگاه

امروز چهاردم اردیبهشت روز سمپاده ، سازمان ملی استعدادهای درخشان یا به قول خودمون تیزهوشان ، از اون روزهایی که برادرم همیشه می گفت تو شاید خرگوش باشی اما تیزهوش نیستی .

زندگی سمپادی تو نوجوونی زندگی عجیب غریبیه ، نه اینکه خودت بخوای اما اطرافیان چه فامیل چه دوست چه آشناها همه یه جور دیگه بهت نگاه می کنند، همه ازت انتظارات عجیب و غریب دارند و در عین حال هستند کسان زیادی که تا جایی اشتباه می کنی به رخت می کشند که ها دیدی پس الکی بهتون برچسب باهوش بودن زدند و یه جا جمعتون کردند وگرنه چیز خاصیم نیستید، تا وقتی کسی نمیدونه سمپادی هستی همه چیز خوبه ، باهم میگید می خندید اما بمحض لو رفتن این واقعیت انگار یه پرده نازک بین شما کشیده میشه . و حتی اگه خودت هم بخوای خیلی وقتها دیگه اون راحتی نیست مگه تا وقتی که دوباره اونقدر بشناسنت که باور کنند تو خودت رو  ادم جدا و خاصی نمی دونی و اونهان که به خودشون و تو این ذهنیت رو القا می کنند که جدای از آدم های عادی هستی . برادر من همیشه برای اینکه من رو از ناراحتی دربیاره بشوخی می گفت این همون سازمان استثناییهاست برای اینکه جمعیتشون پخش بشه اسمش رو عوض کردند.

اما جدای از این نگاه عجیب غریب بیرون و سخت گیریهای نامتعارف مدرسه ، زندگی من توی هفت سالی که در سمپاد بودم، جزو بهترین سال‌های زندگیم بود و دوستانی داشتم که به لطفشون خاطرات خوش مدرسه ام از خاطرات بدش بیشتره. دوستانی که سال 77 باهم از فرزانگان فارغ التحصیل شدیم. شاید این دید بیرون بود که باعث این اتحاد شد ، شاید هم واقعا گروه ما خودش توی خودش چیزی داشت که همیشه با هم بود. اونقدری که ما متحد بودیم و اونقدری که در مقابل آزار و اذیت های مدرسه ما باهم بودیم فکر نکنم هیچ گروه دیگه ای بود، تاجایی که وقتی سال 77 تموم شد، یکی از ناظم های مدرسه گفت خیالم راحت شد گروه شما فارغ التحصیل شد. و ناظم دیگری که سر یه جریان جزیی و بازی بچه گانه داشت زندگی من و دوتا از دوستانم رو نابود می کرد، اقرار کرد که شماها همیشه پشت هم بودید.

همیشه می گفتند اگه تو مسابقات، امتحانات سراسری و… دیدید یه سری بچه ها همه دور هم جمع شدند باهم فقط دارن میگن و میخندن بدونید بچه های فرزانگان هستند. و جالب بود که ناظم ها و مدیر مدرسه بجای اینکه از شنیدن این حرف خوشحال بشن می گفتن اه اه نخندید، خندیدن دختر بده، یعنی چی بچه‌های فرزانگان اینقدر می خندند، اما ما توجه نکردیم . مرسی بچه‌ها که هیچوقت تسلیم این حرفهای احمقانه نشدید.

همه می گفتند بچه های فرزانگان خرخونند وفقط درس می خونند اما همیشه اعضای اضلی تیم شهر و استان تو بسکتبال بچه‌های ما بودن، با معلم های خوب ، خوب بودیم و با معلم های ضعیف و پرادعا، بد. اما خب متحد بودیم. هرکار می خواستیم می کردیم چون باهم بودیم. هیچ جای دیگه تا این لحظه تو زندگیم این اتحاد دیگه وجود نداشته و بخاطر همین از همه بچه ها چه اونهایی که هفت سال رو باهام بودند چه اونهایی که فقط چهار سال دبیرستان ، بخاطر این تجربه ممنونم. یاد گرفتم که اگه بهم زور گفتند نگاه نکنم یاد گرفتم هرجا تونستم از دیگران پشتیبانی کنم و یاد گرفتم حتی وقتی زندگی و دیگران بهم سخت گرفتند،راهی پیدا کنم که بتونم لذت ببرم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: