Archive

Archive for the ‘شخصی’ Category

روزهای سرخوشی گذشته

مارس 29, 2016 ۱ دیدگاه

رفته بودم دیدن دوستای 18 سالم ، نه اینکه 18 سالشون باشه نه 18 ساله باهم دوستیم بیشتر از نصف عمرمون. یکیمون همیشه برعکس من ساکت و دیرجوش بود و اولین خاطره ای که از من داره اینه که من سر کلاس ادبیات دانشگاه با همه طرفم داشتم حرف می زدم و آشنا میشدم.

میگفت با جلویی حرف میزدی، با پشتی با بغل دستیا و…. در عرض ده دقیقه نصف کلاس رو می شناختی.می خندیدی و سربه سر همه می گذاشتی. سالهاست دیگه اینطوری نیستم. تا کسی سر حرف رو باز نکنه نمیرم جلو. نمی دونم کجای مسیر این 18 سال از اون آدم شوخ و شنگ و سرخوش تبدیل شدم به این آدم آروم و جدی و محافظه کار. اون روزها می گفتم همه آدم خوبین مگه خلافش ثابت بشه اما حالا یه پا  گلام هستم واسه خودم «من می دونم….» کلا با دیده شک و تردید به همه نگاه می کنم نکنه دروغگو باشن، متظاهر باشن و………

کدوم خوبه کدوم نیست رو نمی دونم اما اون روزها، روزهای بهتری بودن

دسته‌ها:Uncategorized, شخصی

35

ژوئن 4, 2015 8 دیدگاه

1

پنج روز مونده به سی و پنج سالگی ، تصورش هم عجیب غریبه برام.

روزهای زیادی بود که وقتی بهم می‌گفتند طرف سی و پنج سالشه یه خانوم موقر و متین و عاقل و اگر متاهل بود با دو تا بچه میومد تو ذهنم.احتمالا قد بلندی داشت و یه پیراهن خنک تابستونی هم تنش بود.

هیچ‌کدوم از این تصورات ذهنی کودکانه با من فعلی سازگار نیست نه از لحاظ ظاهری و نه از لحاظ عقل و درایت. هنوز هم بهم بگن فلانی 35 سالشه چند لحظه باید گیج بزنم تا یادم بیاد منهم همون سن را دارم.

این عدم باور از اونجایی میاد که هنوز و هنوز خیلی آرزو و خیلی کار جوانانه برای انجام دارم. خیلی چیزهاست که دوست دارم تجربه‌اشون کنم و به نظر خودم به نیروی جوانی نیاز دارند اما این عدد که هی بالاتر میره منهم هی وحشت می‌کنم. می‌ترسم که نرسم اون کارها رو که دوستشون دارم انجام بدم.

2

تو این دنیای جدیدی که دارم زندگی می‌کنم آدمها اینطوری نیستند، مردم اینجا لذت می‌برند از زندگی، درحال زندگی می‌کنند نه در ترس و هراس از آینده. روزها و روزها با خودم حرف می‌زنم که اینطور باش، که تو اومدی اینجا که از اون غم هرروزه آینده فرار کنی اما انگار این ریشه دوانده در وجودم و رهایی ازش نیست.

وقتی می‌بینم پیرزن، پیرمردهای بالای هفتاد سال چقدر خوب و بانشاط در کافه، رستوران باهم حرف میزنند، پیاده‌روی می‌کنند و… میگم زندگی یعنی این و پنج ثانیه بعد به این فکر می‌کنم که چقدر کار نکرده دارم.

3

سالهاست که عادت دارم نزدیک یا خود روز تولدم چیزی بنویسم. و حالا می بینم که سال به سال نوشته‌هام پراکنده‌تر، آشفته‌تر و … است. اما اشکال نداره تقصیر را می‌اندازم گردن فارسی . جدیدا به این نتیجه رسیدم که فارسی چقدر لغت کم داره. خیلی وقتها حسی که با یک کلمه در زبانی مثل انگلیسی منتقل میشه توی فارسی باید برایش جمله گفت.حیف.

دسته‌ها:شخصی

دختری که دستهایش از دوهفته به مهر تا دو هفته بعدش همیشه سیاه بود

سپتامبر 18, 2014 2 دیدگاه

بمحض اینکه از شرکت میام بیرون یه نفس عمیق می‌کشم، هوای بوی آشنایی دارد، خیلی آشنا.

و یک لحظه بعد دیگه کارمند یه شرکت نرم‌افزاری تو تورنتو نیستم ، یه دختر ده یازده ساله‌ام تو یه باغ تو عباس‌آباد همدان، زیر درخت گردو ایستادم و دارم هرچی دستم می رسه را به طرف گردوهای رو شاخه که از دسترس من دور هستند پرت می کنم بلکه یکی بیفته پایین.

این درخت گردو بین درخت های گردو باغ محبوب ترین منه چون تو یه محوطه نسبتا باز و برخلاف باقی قسمتهای باغ، مسطح قرار گرفته و اگر گردویی بیفته پایین قل نمی خوره بره تو یه طبقه دیگه باغ.

بابا از اون طرف پیداش میشه و میگه : چقدر بگم ؟ هنوز نرسیدن. حداقل باید یکی دو هفته دیگه صبر کنی. اما کیه که گوش بده اینقدر بالا و پایین می پرم و چیز پرت می کنم تا بالاخره چند تا گردو میفته پایین.

تا خودم به چشم خودم اون مایع سفید یا بیرنگ وسط گردو رو نبینم رضایت نمی دم که هنوز حتی یخورده هم نرسیدن ، ناامید میرم سراغ باقی میوه‌های رسیده و البته کمتر جذاب مثل سیب.

وقتی شب با بابا برمیگردیم خونه مامان یه نگاه به انگشت های سیاه شده از پوست گردوی من می اندازه و به بابا میگه هرسال همین بساط رو داریم دیگه ، آخه این دستای یه دختره؟

بابا هم می خنده و شونه بالا می اندازه که از پسش برنمیام و….. 

مطمئنم که اگه می خواست برمیومد اما دستهای سیاه داشتن می ارزید به اون برق خوشحالی که همیشه تو چشام بود.

دسته‌ها:شخصی برچسب‌ها:

خط کشیدم : یک

ژوئیه 4, 2014 بیان دیدگاه
مهاجرت - مانا نیستانی

مهاجرت – مانا نیستانی

خبر یک خط بیشتر نیست :

یک سال شد که اینجا هستیم.

دسته‌ها:شخصی

سی و چهار سالگی

ژوئن 9, 2014 ۱ دیدگاه

سی و چهار اگه بجای سن معنی دیگه‌ای الان داشت برام خوشحال کننده تر بود. می تونست تعداد روزای مرخصیم تو سال باشه یا قسمتی از شماره حساب پر از پولم تو یه بانک ، اما فعلا که برای من هیچ کدوم نیست جز اونی که نباید باشه. حتی تکرارش هم می کنم می ترسم. اون موقع ها که خیلی سنم پایین تر بود اگه بهم می گفتن یکی سی و چهارسالشه کلا یه آدم جاافتاده میومد تو ذهنم که دیگه هیچی از جوونی توش نمونده که خدا رو شکر الان ربطی به من کنونی نداره. شاید هم بهمین خاطره که واقعا باورم نمیشه سی و چهارسالم شده. سی و چهار سال؟؟ واقعا؟؟

از روزی که از سی گذشتم همش فکر می کنم تا کی وقت دارم دنبال چیزایی که دوست دارم برم، جاهایی که دوست دارم رو ببینم و هرسال که یه دونه به این عدد اضافه میشه نگرانیم هم اضافه میشه اما کاریش هم نمی تونم بکنم. این یکی رو هیچ جوره نمیشه جلوش رو گرفت هی میره جلوتر و هی میره حالا چه من باور کنم چه نکنم.

 تولدم مبارک.

دسته‌ها:شخصی

سال 92

مارس 19, 2014 3 دیدگاه

01

سال‌ها پیش عادت داشتم روزهای آخر سال در دفتر خاطراتم درباره سال گذشته بنویسم و هدف‌هام برای سال آینده را مشخص کنم. برای مدتی این عادت به وبلاگم منتقل شد و الان حتی یادم نیست که هنوز این عادت را دارم یا نه. فقط می دانم که هنوز  دوست دارم  این روزها سال گذشته را مرور کنم و نگاه مختصری به سرخط برنامه‌های سال بعدم داشته باشم.‏

 وقتی به سال 92 فکر می‌کنم بارزترین نکته‌اش برای من شناخت جدیدی بود که از خودم پیدا کردم.‏   شناختی که در ازاء دو اتفاق بزرگ برای من بدست آمد.‏

اتفاق اول مصیبت‌بارترین رویداد زندگیم بود، هرچند از بچگی عادت داشتم فکر کنم اگه روزی مادرم نباشد من چه حسی خواهم داشت، و سالهای اخیر یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های زندگیم از دست دادنش بود اما همیشه فکر می کردم راحت از پسش برمی‌آیم.دریغ که تازه بعد از رفتنش متوجه شدم چقدر از لحاظ روحی به او وابسته بودم  و وجودش چه عنصر مهمی در زندگی نه روزانه‌ام بلکه هرلحظه‌ام بود.‏چقدر از تلاش‌های زندگیم فقط برای این بود که خوشحالیش را ببینم و….  این شناخت تاثیری برای من و مادرم نداشت اما حداقل سعی می‌کنم ازش برای آدم‌های دیگری که در زندگی من مهم هستند بهره ببرم تا بعدا افسوس‌های این یکسال اخیر برایم تکرار نشود.‏

  دومین اتفاق مهاجرت بود. چیزی که از بچگی همیشه عضو ثابت رویاهام بود و از ابتدای جوانی برایش برنامه‌ریزی کرده بودم. ایران را همیشه خیلی دوست داشتم اما همیشه فکر می‌کردم وقتی مهاجرت کنم خیلی خوشحال خواهم بود و دردی بنام غربت هرچند اذیت کننده است اما نه زیاد.‏

واقعیت این است که من اینجا را دوست دارم اما از ته قلبم خوشحال نیستم.‏از تصمیمی که گرفتم راضیم و قصدی برای برگشت ندارم اما با از ته دل خوشحال بودن خیلی فاصله دارم. اینجا کشور من نیست، شهر من نیست و مردمش مردمی نیستند که از آنها فرار کردم اما کنارشان و مثلشان شکل گرفته بودم.‏

هوای اینجا مثل هوای تهران کثیف نیست از تمیزی برق می زند و وقتی نفس می‌کشی راضی هستی اما از آسمان که بیای پایین رضایتت کم می‌شود، دنبال کوچه و خیابانهای آشنا می‌گردی و نمی‌یابی و هرروز نوستالژیک‌تر از قبل می‌شوی . مهاجرت خیلی خوب است، خیلی مزایا دارد، اما یه گوشه‌ای از وجودت  ، از فکرت و از قلبت همیشه جای دیگریست.‏این را می دانستم اما نمی دانستم این گوشه چقدر وسیع است.‏

آخر سالی دوست نداشتم ناله کنم اما هرکاری کردم درنهایت این پست چیزی نشد جز ناله. این هم بعد جدید دیگری که جدیدا کشف کردم چقدر درش قابلیت دارم.

دسته‌ها:شخصی برچسب‌ها:

کتاب‌ها و فیلم‌ها

ژانویه 12, 2014 ۱ دیدگاه

بیشتر از اینکه کتاب بخوانم فیلم می بینم، اما همچنان کتاب را بیشتر دوست دارم. نصف یا حتی یک سوم زمانی که برای خواندن کتابهای چند جلدی صرف می کنم کافی است تا فصل های مختلف یک سریال را تمام کنم. با این حال لذتی که از خواندن کتاب های مختلف می برم را در کمتر فیلم یا سریالی تجربه کردم.

وقتی کتاب می خوانم احساس می‌کنم بنوعی با نویسنده در نوشتن اثر شریک هستم. درسته که نویسنده زحمت تهیه متن را کشیده است اما این من هستم که تصویر سازیش می‌کنم. جاهای خیلی خشن را برای خودم تلطیف کرده و همیشه به تخیلم اجازه می‌دهم قسمت‌های لذت بخش کتاب را برایم دستکاری کند ، پر و بالش بدهد و به جایی ببرد که می خواهد.

فیلم این شراکت را از آدم می گیرد. باید تصویری را ببلعی که کارگردان دوست داشته نه خودت. گاهی خشن‌تر از آن چیزی است که سلیقه تو می پسندد و گاهی لطیف‌تر . کمتر پیش می‌آید همان چیزی باشد که برای خودت تخیل می‌کنی. شاید یکی از دلایل کم بودن آدمهایی که فیلم های اقتباسی را دوست دارند، همین است. این فیلم ها تصویر ذهنی‌ آدم از کتاب را دستکاری می کنند. نقاط قوتی که دوست داری را به نقاط ضعف تبدیل کرده و آن بخشهایی را که دلت می خواسته حذف شوند ، پررنگ می کنند.

فیلم و سریال ها خوب هستند اما هرگز و هرگز برای با کتاب برابری نمی کنند. 

دسته‌ها:شخصی
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: