خانه > جنگ > خاطره یک زن بوسنیایی از سالهای سیاه جنگ

خاطره یک زن بوسنیایی از سالهای سیاه جنگ

در سایت سی ان ان از زبان جسمین یک زن بوسنیایی در مورد فجایع جنگ می خوانیم ، قسمتهایی از این متن را ترجمه ای آزاد کردم ، دلیل این پست فقط گفتن گوشه ای از انچیزی است که در گوشه گوشه این دنیا اتفاق می افتد اما کسی به آن توجهی نمی کند.

سارایوو ، بوسینی و هرزگوین

جنگ برای جسمین نوزده ساله با کودکانش مثل یک لطیفه بودتا وقتی که در سال 1992 صربها به شهر بیجلجینا در شمال بوسنی حمله کردند و نسل کشی مسلمانان شروع شد.

جسمین می گوید » خانواده ها در شب ناپدید می شدند و صبح جنازه های آنها را در گوشه و کنار پیدا می کردیم،مردان خانواده من همان روز اول برده شدند و مادرم ناپدید شد ، هرگز نفهمیدم چه بر سرش آمد»

«آنها بارها و بارها مرا مورد سوء استفاده قرار دادند ، در خانه حبس شده بودم ، انها بعضی وقتها مرا به خط مقدم می بردند تا در اختیار سربازان قرار دهند بعضی مواقع هم به خانه می آمدند و جلوی چشم بچه ها مرا مورد آزار و اذیت قرار می دادند.»

«شرایط من بقدری بد بود که گاهی حتی بچه هایم را هم نمی شناختم ، تنها مکالمه ای که بیاد دارم زمانی بود که از آنها می خواستم مرا بکشند ، در آن زمان فقط به من می خندیدند، و به من می گفتند ما تو را مرده نمی خواهیم «

» این ماجرا ، هر روز به مدت یکسال ادامه داشت … خیلی از زنان نتوانستند جان سالم بدر ببرند»

دهها هزار زن مابین سالهای 1992 تا 1994 که راتکو ملادیچ در راس قدرت بود ، به این سرنوشت دچار شدند.

یک روز در سال 1993 مردی به در خانه جسمین آمد که چهره اش آشنا بود ، او یک پیرمرد صرب بود که در زمان قدیم دوست پدر و مادر جسمین بود. به جسمین گفتند او نیز برای سو استفاده آمده است اما در ماشین مرد به او گفت که امده است تا او را نجات دهد. او گفت » من این کار را به پدر و مادرت مدیونم»

او جسمین و فرزندانش را به خط مقدم برد، به سربازان صرب پول داد و مستقیم وی را به جایی برد که در حیطه اختیارات بوسنی بود و گفت » اکنون آزادی»

جسمین می گوید » من بسیار ضعیف بودم و وزنم به 45 کیلوگرم تقلیل پیدا کرده بود، من بیش از یک کیلومتر فرزندانم را در آغوش خود بردم تا به جای امنی برسم»

او در امان اما بسیار ترسیده بود «من خجالت زده بودم، دلم می خواستم بمیرم ، نمی توانستم از فرزندانم مراقبت کنم ، دیگران بودند که این کار را برایم انجام دادند ، من یا توانش را نداشتم یا میلش را»

وقتی دکترها وی را معیانه کردن فهمیدند شش ماهه حامله است ، او این بچه را نمی خواست اما برای انجام هرکاری دیر بود، انجام هر عملی جان وی را بخطر می انداخت.

دکترهابعد از بحث فراوان با جسمین به این نتیجه رسیدند که وی را عمل کنند، اما عملی بسیار خطرناک که از هر 100 زن فقط یکی از آن جان سالم بدر می ببرد » جسمین می گوید » من به آنها التماس می کردم که این کار را بکنند». در روی عمل جسمین زن 18 سالهای بخاطر همین عمل از پا درآمد، اما جسمین زنده ماند.

چند ماه بعد شوهر وی به همان اردوگاهی آورده شد که او هم در آن زندگی میکرد.

«شَرایط برای من سخت بود ، من حتی نمی دانستم دوست داشتم او مرده باشد یا زنده ، من مطمئن بودم او میداند چه بر سر من آمده، خیلی سخت بود، خیلی»

» من فکر می کردم او مرا ترک می کند و بچه ها را هم با خود می برد، اما او گفت در مورد هیچ کدام از اتفاقات از من سوال نخواهد کرد، گفت که او هم در شرایط وحشتناکی قرار داشته و اصلا نمی خواهد اشاره به آن دوران بشود » اما جسمین می گوید هنوز هم نمی تواند مستقیم در چشمان شوهرش نگاه کند.

جسمین سه بار سعی کرد خودش را بکشد که اولین تلاشش در سال 1995 بود، او می گوید » هیچ وقت نمی تواند آن دوران را فراموش کند» و البته اعتقاد دارد خداوند بنا به دلیلی او را زنده نگاه داشته است.

وی اکنون با شوهر و فرزندانش در سارایوو ، پایتخت بوسنی و هرزگوین زندگی می کند……

راستش تا همین جا رو هم به سختی  نوشتم بقیه را اگر دوست داشتید خودتون بخوانید. وقتی در مورد یک مطلب می نویسی خیلی بیشتر تاثیر می گذاره  تا وقتی می خونی.

اصل این نوشته : سایت سی ان ان

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

Advertisements
دسته‌ها:جنگ برچسب‌ها: , ,
  1. ژوئیه 28, 2008 در 2:42 ب.ظ.

    سخت، ناگوار، غيرقابل‌همذات‌پنداري و رقت‌آور بود.
    من اون دوران رو خوب به ياد دارم. وقتي كه مي‌گفتند صربها شكم زن حامله رو با چاقو باز مي‌كردند و سر جنسيت جنين شرط مي‌بستند. اما حافظه تاريخي مردم بسيار ضعيفه.
    اين مطالب تلنگرهايي هستند به وجدان رخوت‌زده بعضيا.

    كوشي؟ هستي؟

  2. ژوئیه 29, 2008 در 9:15 ق.ظ.

    خداي من …
    باورنكردنيه
    :((

  3. ژوئیه 29, 2008 در 4:45 ب.ظ.

    یک توصیه، سی ان ان یک مجموعه خوب داره به نام world untold stories که سه قسمت آن درباره این موضوع هست. خیلی کمک می کنه و خوب کار شده.

  4. ژوئیه 29, 2008 در 5:12 ب.ظ.

    شرم‌اور است. به قول این فرد جنگ در اول لطیفه می‌نماید ولی وای به روزی که صورت واقعیت بگیرد!

  5. اوت 8, 2008 در 12:02 ب.ظ.

    واقعا چه صبری داشته. خدا هم چه صبری داره بنده ش رو اینجوری می بینه.

  1. ژوئیه 30, 2008 در 1:08 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: